بهار طعم تو را دارد ، بهشت شکل نگاه توست
عجیب حال دل من ... ، نه ! عجیب پرتو ماه توست !
به شوق دیدن خورشیدت ، نشسته ام تهی و تنها
در آرزوی سحر گاهی ؛ سحر مرید نگاه توست
اگرچه مشهد احساسم ، گرفته حالت و بارانی است ،
در این سترونی ایمان ، دلم مسافر راه توست
عجیب حال دلم تلخ است ، شبیه حنجر معصومت !
چرا که در شب نامردی ، درآرزوی پگاه توست . . .
امام غربت و تنهایی ، بیا به صحن دلم گاهی
تمام دلخوشی این مرد ، نگاه گاه به گاه توست
هنوز حرف دلم این است ، اگرچه خسته و دلگیرم ،
بهار طعم تو را دارد ، بهشت شکل نگاه توست
*****
السلام علیک یا غریب الغربا
السلام علیک یا معین الضعفا
در چنبره ی رویاهایم می پیچم و این مانده ی در راه را سوق می دهم به سمت جاده ای که عشق و غربت از مشرقش تا همیشه ی تاریخ تابش خواهد داشت .
جاری می کنم خود را با این همه احساس های نا شکفته تا شرق ترین زمان ها تا کوچه هایی که بوی آهوانش مشام زمان را متبرک می خواهند .
امروز وقتی قلم در دستهایم لرزید ، در برابر ت ایستادم و شکستم !
در برابرت ایستادم تا شرح ناشکفته های احساسم را ببارانم !
در برابرت ایستادم و همه ی بودهای ناآرامم را بر فراز مناره های منورت شکستم .
در برابرت ایستادم و کوچه های ذهنم را با پرتو ماهتاب جمالت از شرّ سیاهی های سیال زدودم !
در برابرت ایستادم تا شرحه ای کوتاه از غربت چشمهای هراسانم را به سمت کوچه های خراسانت پرواز دهم ! اما چگونه می توانم با انبوه غربتی که تو داری ، از غربت اکنون چیزی بر زبان آورم !
یا غریب الغربا !
دلم برای غربت نگاهت بسیار تنگ می شود و باور کن مانده ام که چگونه آیه های زمینی نگاهم را به تماشای آستانت بیاورم ؟!
اما باید بگویم ! باید همه ی شروه های دلم را پرواز دهم ! باید از این اندوهی که بر جانم سایه افکنده است ، بکوچم .
ای دل ! بر من تلنگر مزن که چیزی مگو ! آری ! آری ! او غریب الغربا ست ، اما دل من کجا ! دل او کجا؟!
او دلش بزرگ ترست ، و بهتر از همه ی ما توان آن دارد تا این اندوه های بی قرار را سامان بخشد ! پس بگذار بگویم ! بگذار نی لبک نگاهم ، همه ی نواهای دلتنگ هستی اش را به سمت کوچه های خراسان جاری کنند ! . . .
*****
من معصوم نیستم و در آبشار نگاهم می توان آلودگی های آمال را به تماشا نشست !
من معصوم نیستم ؛ اما می توانم هروله ی نگاه های هراسان مردم سرزمینم را تنفس کنم ! می توانم آوار دغدغه ی زمان را در سیمایشان بشنوم ! می توانم در لابه لای زخم های ضخیم جانشان ، اندوهی به وسعت زمان را نگریسته و در گستره ی گوش های بی تفاوتی مردمان رنگ پرست فریادشان کنم ! . . .
یا مولا !
برای بیان این اندوه های بی سرانجام ، زبانم را توان بیان نیست و ایمانم را توان ایستادن در برابر شان ! حضور بهشتی ات را محتاجم و بیان آسمانیت را نیازمند !
*****
اقیانوس به اقیانوس ، دریا به دریا و کوه به کوه ایستاده و بغض های مردمش را نگریسته ام و در لابه لایشان واژه ای مشترک ، با طعمی تلخ و شیرین نگاه نگرانم را به سمت خویش پرواز می دهد . می بینم در همه جا می توان آن واژه ی مقدس را خواند و گفت و معنایش را دریافت . چه شوری دارد این واژه ؛ این واژه ی مقدس درد !
انگار همه ی آدم ها با هر زبان و لهجه ای که باشند معنای درد را می فهمند ! اصلا درد نام دیگر زیستنشان است ! درد هم روکش خوابشان است هم جامه ی تلاششان !
نمی دانم چرا ؟! اما می دانم که آدمی بی درد می میرد ، نابود می شود و خاکسترش را بادها به رقص می آورند و بربادشان می دهند !
درد باید باشد تا اُستن حنانه ای هم برایت فراهم آورند . . . درد باید باشد ؟! باشد! ببین ! ببین چه می گویم ؟ اینجا درد را می توان بر جان خویش نشاند و تماشا کرد ؛ اما نمی توان شعله های درد را در جان آدم های داغ بر دوش ، نگریست ؛ آدم هایی که بی گناه درد می کشند ، بی گناه دود می شوند و بی گناه باد ها خاکسترشان را برباد می خواهند !
آری ! درد واژه ی مشترک انسان هاست واژه ای با طعم تلخ و شیرین ! واژه ای به رنگ مرگ !
*****
وقتی باران می بارد ، تمام وجودم از لحظه های آسمانی سرشار می شوند . تمام وجودم به یمن گام های بی دریغ باران ، سبز می شوند و دانه های نیاز یکی پس از دیگری از لابه لای خاک های خواب آلود سر بلند می کنند تا آواز رویش را در نگاه مسافران مانده بشکفانند .
و اینک باران آمده است . خاک ها تن خواب آلودشان را می تکانند تا دانه ها رویش سبزشان را آواز دهند و دل ها بال در بال سبزه های صداقت ، سمت کوچه های ستارگان پروازی کنند بهت آور !
باران آمده است ، اما همانند دیروزهای دل انگیز ، دیگر دل ها را شوق پریدن نیست ، و دانه ها را شوق رُستن ! باران آمده است ، اما دیگر نگاه ها سبز نمی خوانند ، سبز نمی اندیشند ، سبز نمی فهمند و انگار این همه باران که از آسمان لطف نزول می یابند ، سرچشمه ی کویرند ! انگار آدمهای نشسته در زیر باران ، زبانش را نمی فهمند و نمی دانند که باران تنها تولید کننده ی ترانه های سبز است !. . .
در پهنای اندیشه ام غوطه می خورم و ایمان می آورم به باران و زبان سبزش ! ایمان می آورم به بنفشه هایی که از لابه لای بیرق برف ها ترانه های رویش را آواز می دهند ! و می اندیشم به روزها و لحظه هایی که ما انسان های دربند ، دربندشان می شویم ، عشق را در سرمای شک منجمد می خواهیم و بال های گشایش را از رسیدن به آسمان آرامش باز می داریم .
باران هست ، اما ما . . . ما چه کرده ایم برای پاسداشت این باران بی دریغ ؟! ما چه کرده ایم و چه می کنیم ؟!
باران هست ، اما خدا را ! تا کی تغافل ؟!
تا کی پرسه زدن در دایره های تردید ؟!
*****
جهان پنجره ای کوچک از برزخ موعود است و ما مسافران آماده تا بار دیگر سفر را بیآغازیم .
جهان پنجره ای کوچک از برزخ موعود است ؛ و ما آماده ایم تا کالای خویش را برای بهشتی یا جهنمی شدن به تماشای چشم ها سپاریم .
جهان پنجره ای کوچک از برزخ موعود است و ما . . . ؛ راستی ما چه کرده ایم ؟! . . .
در لحظه هایمان با دستان تغافل سبد سبد آیه های یأس پاشیده ایم ؛ با پرسه در بازیهای سیاه سیاسی وجدانمان را فروخته ایم ؛ با رابطه ها ضابطه ها را خانه نشین کرده ایم و بی خیال هرچه آخرت در کوچه های دنیا به دنبال دنیا دویده ایم !
چه سرانجامی برای خویش مهیا کرده ایم ؟!
چه سرانجامی . . . ؟
چه سرانجامی . . . ؟
ای خورشید خراسان !
توان بیانم ناتوان شده است ؛ و از بیان همه ی دغدغه های آتشینم بر حذرم می دارند این اشک های تحیّر ! تنها تو را به آنکه دوست تر داری ، سوگند ! نگاهت را بر روزهای مکدّرمان بتابان تا از این برزخ بی قراری و از این همه تیرگی های تردید بکوچیم !
*****
ماه در من می ریزد تمام هستی اش را ؛ و من می شکفم با خنده های بهشتی اش !
سبزه ها به احترام نگاهش قد می کشند در باور این مسافر جامانده ؛ تا شوق سبزه ها شوری دردلش بپاشد و ماندن را بر رفتن به آنسوی آبهای آرامش تشویق کنند .
مهربانی در کوچه می وزد و عطر یاس ها در ضمیر زمین غوغایی بپا کرده است . بنفشه ها چراغ به دست آمده اند تا مسیر را از همیشه روشن تر کنند و عابران بهشت بی هیچ دغدغه ای مسیر سبز سفر را با گام های خویش از عطر حضور بیآکنند !
چه نسیمی می وزد و چه شوقی در زوایای پنهان لحظه ها جاری است !
کبوتران در همه جا سبزند و چشم ها با نگاهشان عاشقی می کنند و پروازشان را مثل عطری نجیب بر شوقشان می آویزند تا سرشار از شوق پریدن باشند و یادشان باشد باید پرواز کرد ، باید عطش آسمان را در دل شعله ور داشت تا مبادا پرواز از یادها پرواز کند !
چه شوقی است در من ! و چه آرامشی است در پنجره های ساکت نگاهم ! . . .
- شهاب ! . . .
- شهاب ! . ..
- شهاب بلند شو !
- آفتاب از شرق میل تابش کرده است ، اما تو هنوز در خوابی !
- بلند شو شهاب ! نمازت قضا نشود . . . .
زنگ همراهم را خاموش می کنم و دقایقی بعد بر سجاده ام نشسته و به مهتابی می اندیشم که با خنده های بهشتی اش می شکفتم ! . . .
*****
آفتاب تابش بلند خویش را آواز داده است ، و من رو به آفتاب نشسته و تمام دلتنگی ام را در چشم هایش می پاشم .
دلتنگی عجیبی در من سرباز کرده است و من بیقرار بیقراری خویشم !
از این همه صداها ی مکدّر ، از این همه نگاه های عقیم که در کوچه ها جاری است ، غربتی غریب در من می آویزد و بغضی شگفت مسیر صدایم را مسدود می کند و سکوتی سیال سراسر هستی ام را در می نوردد ؛ سکوتی که با همه ی عمقش ، شور درونم را آشفته می کند ، آوازم می دهد و از هیاهوی هراس بیدارم می خواهد .
بیدار می شوم ودست بر سینه ی هراس نهاده ، بر می خیزم .
به دور دست می اندیشم ، به محل رویش خورشید ! و دلم را پرواز می دهم تا گنبد زردی که عاشقانش به جان دوست تر دارند ! تا کبوترانی که عاشقانه بر گرد گنبد طلایی اش طواف می کنند و معنای عشق را با توان بال های خویش به زیباترین بیان در چشم های زائران به تماشا می سپارند .
بلند می شوم . شوق در من شعله می کشد و عطش آرامش در لابه لای هستی ام بیداد می کند . رفتن بر من تلنگر می زند و شور سفر را در من می پاشد . آنگاه لطیفه ای در رگان منجمدم جاری می شود ، دلم را باران می نوازد و رویشی در حنجره ام فرمان آواز می دهد و من می بارم و می خوانم :
ای اختر هشتمین ، براین جاده بتاب
من می آیم به آستانت ، به شتاب
تا جمع کنی درون این سینه ی تنگ
آرامش آسمان و آرامش آب !
*****


